
گاهی
از خدا دل گرفته میشوی
گاهی از حکمتش ناراضی
و گاهی خوشحال
گاهی مشکوک
و گاهی مجذوب عدالتش
گاهی بسیار نزدیک گاه دور
خدا همان خداست
ای کاش ما اینقدر گاهی به گاهی نمی شدیم

گاهی
از خدا دل گرفته میشوی
گاهی از حکمتش ناراضی
و گاهی خوشحال
گاهی مشکوک
و گاهی مجذوب عدالتش
گاهی بسیار نزدیک گاه دور
خدا همان خداست
ای کاش ما اینقدر گاهی به گاهی نمی شدیم
بهترین تعریف از لانگ دیستنس میرسه به فاضل نظری
"مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست"
ما چله نشین شب یلدای ظهوریم...
کسی را یافتم
که روحم او را دوست دارد
...
عده ای بزرگ زاده میشوند، عده ای بزرگی را بدست می آورند
و عده ای بزرگی را بدون آنکه بخواهند با خود دارند . . .
****
موفقیت در این نیست چه چیزی در پیش رو داریم
موفقیت این است چه چیزی پشت سر می گذاریم
همه گویند به امید ظهورش صلوات
کاش این جمعه بگویند به تبریک حضورش صلوات
اللّهم عجّل لولیک الفرج
خدایا !
خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم
(با این همه گناه ومعصیت)
و چگونه از رحمت تو نا امید شوم درحالی که تو، تو هستی
(با آن همه لطف ورحمت)
خدایا تو آنچنانی که من می خواهم
مرا نیز چنان کن که تومی خواهی
خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم
در دانستن تو آرامشیست و در ندانستن من تلاطم هاست
تو خود با آرامشت تلاطمم را آرام ساز
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم....
با تو رازی دارم!..
اندکی پیشترآی ..
آدم آرام و نجیب ، آمد پیش
... زیر چشمی به خدا می نگریست !..
محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .
نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !
یاد من باش ... که بس تنهایم !!.
بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ....
من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...
به اندازه عرش ..نه ....نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!
آدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت !...
راهی ظلمت پر شور زمین ..
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم آدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم....نبری از یادم....جملات زیبا و عرفانی درباره خدا
ديد موسي يك شباني را به راه
كو همي گفت اي خدا واي اله
توكجايي تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستك بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
اي فداي توهمه بزهاي من
اي به يادت هي هي وهي هاي من
زين نمط بيهوده مي گفت آن شبان
گفت موسي با كه هستت اي فلان
گفت با آن كس كه ما را آفريد
اين زمين و چرخ از او آمد پديد
گفت موسي، هاي خيره سرشدي
خود مسلمان ناشده كافر شدي
اين چه ژاژاست وچه كفراست و فشار
پنبه اي اندر دهان خود فشار
گرنبندي زين سخن تو حلق را
آتشي آيد بسوزد خلق را
گفت اي موسي دهانم دوختي
وز پشيماني تو جانم سوختي
جامه را بدريد و آهي كرد و تفت
پافتاد اندر بيابان و برفت
وحي آمد سوي موسي از خدا
بنده ي ما را ز ما كردي جدا
تو براي وصل كردن آمدي
ني براي فصل كردن آمدي
درحق او مدح و درحق تو ذم
در حق او شهد و درحق تو سم
ما بري از پاك و ناپاكي همه
از گران جاني و چالاكي همه
من نكردم خلق تا سودي كنم
بلكه تا بربندگان جودي كنم
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
خون شهيدان را زآب اولي تر است
اين خطا از صد ثواب اولي تر است
لعل را گر مهر نبود باك نيست
عشق را درياي غم غمناك نيست
در دل موسي سخن ها ريختند
ديدن و گفتن به هم آميختند
چون كه موسي اين خطاب از حق شنيد
در بيابان در پي چوپان دويد
عاقبت دريافت او را و بديد
گفت مژده ده كه دستوري رسيد
هيچ آدابي و ترتيبي مجوي
هر چه مي خواهد دل تنگت بگوي
بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست
اتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این اتش ندارد نیست باد
اتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشفست کاندر می فتاد
.....
بیزارم از ان خدایی که به طاعت من از من خشنود و به معصیت من بر من خشم گیرد
پس او خود در بند من است تا من چه کنم...
عطار نیشابوری

” خدایا ” تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم
تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم
تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم
اما…
تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات ماندی
اگر عادت داری همیشه روی مبلها و فرشها را بپوشانی، زندگی نمیکنی.
اگر پنجرهها را به بهانهی آنکه پردهها کثیف میشوند باز نمیکنی، زندگی نمیکنی.
اگر روکش مشمایی صندلیهای ماشینت را هنوز دور ننداختهای زندگی نمیکنی.
💫دیر میشود عزیز...
بیا دست برداریم از این اسارت کهنه که به مسخرهترین طرز ممکن نامش شده قناعت و چنگ انداخته به باورهایمان.
💫عمر تمام این وسایل میتواند از من و تو و نسل آیندهمان بیشتر باشد.
چه عیبی دارد؟ کثیف شدند تمیزشان میکنیم.
💫ما معنای مراقبت را اشتباه فهمیدهایم.
نباید این ترس باعث شود لذت بردن از آنها را فراموش کنیم.
اگر راحتتر زندگی کنیم آرامتر و کمدغدغهتر هم خواهیم بود.
💫فقط فکر کن که چه صفایی داشته رقص نسیم و پردههای بلند رو به حیاط و آنهمه گلدان در جایجای زندگی. و چه لذتش بیشتر بود شستن و تکاندن فرشهای لاکی پس از فصلی و سالی. حالا در آپارتمانهایمان اسیر شدهایم در میان این روکشها و حفاظها...
خوشبختی واقعی همین حوالیست، در سادگی، در سهلگیری زندگی...
روی زندگی را نپوشانیم.💝
تنها یک چیز می تواند تحقق یک رویا را غیر ممکن سازد
ترس از شکست!
اگر در مسیر افسانه شخصی ات بمیری
بهتر از مردن همچون میلیون ها انسان است
که حتی نمی دانند افسانه شخصی وجود دارد...
