تبليغاتX
ابدیت
ابدیت
قالب وبلاگ

 

 

عصر یک جمعه  ی دلگیر دلم گفت:
بگویم، بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیدست؟
چرا آب به گلدان نرسیدست؟

 

وهنوزم که هنوز است،
غم عشق به پایان نرسیدست؟
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد
که چرا هنوزم که هنوز است،
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟
و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟
عصر این جمعه ی دلگیر،
 وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس؟

[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 11:26 AM ] [ حانیه ] [ ]



هر دختري كه ام امامت نمي شود


يا مادر پيمبر رحمت نمي شود



در مجمع خلايق حق فاطمه يكي است

اين وحدت است شامل كثرت نمي شود

 


آنجا كه پاي كفو علي هست در ميان

هر دختري كه لايق وصلت نمي شود



از اينكه آب مهريه ات بود روشن است

هر خانه اي كه خانه رحمت نمي شود



فردا بيا كه باز قيامت بپا كني

اي بانويي كه بي تو قيامت نمي شود



با اشتياق سمت صراط آوريد رو

زهرا بدون برگ شفاعت نمي شود



اين سينه باز حال و هواي مدينه خواست

 يا رب دعاي كيست اجابت نمي شود


به امید گوشه چشمی

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 9:42 AM ] [ حانیه ] [ ]



به يك نگاه دلم را خراب كن بانو

و در تمام دلم انقلاب كن بانو

خيال ديدن تو دلنواز و رؤيايي است
بيا بيا و مرا غرق خواب كن بانو

هزار بار دعا كردم آرزوي تو را
بيا دعاي مرا مستجاب كن بانو

هنوز هم لب مردان كربلا تشنه است
تو كوثري، تو بيا فكر آب كن بانو

بدون خواهش تو مهديت نمي آيد
خودت بيا پسرت را مجاب كن بانو

هنوز هم نفسي مي كشد در اينجا عشق
بيا كه زنده بماند، شتاب كن بانو

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 8:58 AM ] [ حانیه ] [ ]



يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌

و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد.

پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد،

چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و

ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست.

و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد.

او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي.

نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود

و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.

زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.


نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد.

اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.

نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود

كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.

نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود.

و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.

سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت.

خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين.

هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.

[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ 12:54 PM ] [ حانیه ] [ ]



تنهایی یعنی:
ذهن من پر از تو، خالی از دیگران

اما کنارم خالی از تو، پر از دیگران!
هنوز هم دلم تنگ میشود برای حرف زدنت

برای تکیه کلام هایت
که نمیدانستی فقط کلام تو نبود

من هم به آنها تکیه داده بودم!!

پرسیدند : دوستش داری ؟
گفتم : دنیای من است

گفتند : دوستت دارد ؟
گفتم : تنها سوال من است

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 8:6 PM ] [ حانیه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

باور نمی کنم .هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر میگذرند که احساس می کنم خفه می شوم.هیچ نمی دانم چرا؟اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است .احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم ودر خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ!
آه چه می کشم!
چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن.


کمی درباره خودم: حانیه هستم . متولد 15 اسفند . لیسانس ریاضی کاربردی


mouse code

كد ماوس